من رفتم اينجاا

http://baghemakhfi.blogfa.com

  
نویسنده : بت همیشه عاشق ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٥


 

من احتمالا کمی ناراحتم احتمالا کمی عصبی ام. احتمالا تنها تر از اونم که بتونم اينا رو به کسی بگم يا کسی الان بتونه گوش کنه. و به طور قطع حرفامو دوست ندارم به اسمون هم بزنم. نميتونم بخوابم چون امتحان دارم اما درسم نميشه خوند چون تمرکز ندارم.کاش زمان به قدر چند ساعت متوقف ميشد

برو راحتم بزار مامان...............تو............و تو...................هيچی نشده من حالم خوبه.نه گريه نکردم. ای بابا گفتم خوبم ديگه.چرا من بايد حالا امتحان داشته باشم

من خوشم نمياد دوست ندارم اينطوری روزها بگذره خدايا يکی رو بفرست من رو شونه هاش گريه کنم يکم داد بزنم بعدم غيبش کن

باشه؟اين يه درخواسته که البته تو اجراش نميکنی حوصله تو رو هم ندارم ديگه دعام نميکنم

  
نویسنده : بت همیشه عاشق ; ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ دی ،۱۳۸٤


 

دل من مي خواهد پروانه شود گاهي
رها کند خود را ز پيله هاي دلتنگي
پر کشد تا  در کنار رودي که نگاههاي سرد آلوده اش نکرده باشد
و گامهايي خونسرد  لطافتش را زخمي نکرده باشد

و. دور ريزد هر چه صداي بداست
هرچه دودهاي پر هيبت بي مفهوم
و هرچه
و گوش سپارد به موسيقي اب
و زار زار  بگريد همراه شر شر اب
و پاي کوبد همراه خروش اب
دل من اما سخت اسير است اسير
و ميترسم که روزي ناگهان يادش رود
که میشود پروانه بود. میتوان ازاد بود

  
نویسنده : بت همیشه عاشق ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٤


بهاران خجسته باد

سلام.سال 83 هم گذشت.براي من سال پر ماجرايي بود.خيلي عالي نبود ولي خوب بود.حالا هم عيد امده.عيد رو دوست دارم. به خاطر سفره هفت سينش كه هر جزعش يه معنايي داره.به خاطره لحظه تحويل سال كه چند دقيقه مونده توي دلت  دعا ميكني.خدايا امسالم گذشت سال خوبي بود "خدايا در اين لحظه ميخوام همه رو ببخشم و اميدوارم ديگران هم منو ببخشن.اميدوارم در سال جديد دل هيچ كس رو نشكنم و لحظات شادي رو داشته باشم و بتونم به ديگران هم شادي ببخشم.خدايا بزرگترين شادي من آن زمانيه كه بتونم دل غمگيني رو شاد كنم.اونوقته كه لحظات شاد خودمم برام رنگ روشنتري پيدا ميكنن.خواهش ميكنم اين فرصت رو به من ببخش.خداوندا بهاري كه آفريدي زيباست مخصوصن براي كساني كه سال نو رو با بهار آغاز ميكنن.در اين لحظه بچه ها كنار پدر مادرشون كنار سفره هفت سين نشستن و منتظرنكه سال تحويل بشه
و شيريني بخورن و عيدي بگيرن . اما ميدوني كه بچه هاي  زياديم كنار خانوادشون نيستن.بچه هاي بسياري تنهان و دلهاشون گرفته خيليا خونه راحت و لباسهاي قشنگ ندارن در اين لحظه ادمهاي بسياري دلشون براي عزيزان رفتشون تنگ ميشه اونوقت احساس تنهايي ميكنن اونوقت ممكنه توي دلشون به هر چي عيده لعنت بفرستن.خيلي ها ممكنه اصلا دل و دماغ سفره چيدن هم نداشته باشن.
آره بهار قشنگه با درختاي سر سبزش.نسيم خنك و تازش.ماهي هاي قرمز كوچولو..........ميدونم اما تو هم ميدوني كه بهار سالهاست به در خونه بسياري سر نزده.خداوندا ارزو دارم امسال بهار براي خيلي ها برگرده.آرزو دارم اونهايي كه الان دلهاشون گرفته باقي سال لحظات خوبي داشته باشن". ومن حالا ميخوام بهار و عيد نوروز زيبا رو به همه تبريك بگم
 گفتم :بهار مي آيد با رنگي از خنده هاي ساده
با بوي تازگي  بوي خوش چيزهاي  رنگي نو
بهار ميايد   ارام    پر از شوق پر از  قيل و قال
 مثل بوسه   كوتاهي دورتر از چشم هاي پر  سرزنش
چشمان تو خنده تلخي زدند اما   
 گفتي:نميداني بهار چه  خسته از راه ميرسد
براي پدر كه دستانش خاليست
نميداني بهار چه قدر دلشكسته است
براي پرنده كه تنهاست
نميداني بهار چه رنگي دارد
براي كودكي كه در خيابان
دستان سياه پر از فالش را به سوي تو دراز ميكند
نمي داني بهار گاه افسانه اي بيش نيست
گاهي نقاشي روي كارت پستال است فقط
نمي داني بهار اسير است
براي آنكس كه زمستانش به سر نمي آيد و
صدايت  كبوتر خسته اي بود  با بالهاي  شكسته
بغضي بود در انتظار شكستن
 اما نگاه كن  كه زنجيرهاي سياه نيز روزي ميپوسند
نگاه كن اين بهار سالها غايب  روزي برميگردد  
آزاد ميشود از خط هاي ممتد بي روح
نگاه كن روزي  سرود بهاران خجسته باد ديگر دروغ نيست
   
 

  
نویسنده : بت همیشه عاشق ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٤


 

نمي دونم چرا اين چيزا رو دارم مينويسم.هيچ وقت دوست نداشتم از وبلاگ به جاي دفتر خاطرات استفاده كنم.اما موضوع اينه كه بايد حرفامو يه جا بزنم
و جايي بهتر از اينجا پيدا نكردم
چون حرفهايي هست كه نميشه به افرادي كه تو رو ميشناسن بگي ولي بايد بگيشون.حداقل
من بايد بگم و تو اين دنياي مجازي كه كسي ادمو نميشناسه.مدتيه كه من اون آدم قبلي نيستم
ديگه اون شور و هيجان قبلي رو ندارم. احساس تنهايي ميكنم .احساسي كه هيچ وقت تا حالا به اين شدت نبوده.دلت ميخواد يه نفر بود كه ميشد سرتو رو شونش بذاري و هر چي ميخواي گريه كني.يه نفر كه بتوني جلوش خودت باشي و تظاهر نكني يه نفر كه نپرسه چرا اما بتونه بهت كمك كنه.نميدونم شايد هم همه آدمها تنها هستن.خيلي اعصابم خرده.امتحانهامو خوب ندادم
مدت هاست كه ديگه اون شادي كه تو وجود من بود پر كشيده و رفته.همش به خودم ميگم:هي اگه بخواي جلو چن تا مشكل تسليم شي. اگه بخواي به همين راحتي خرد شي
بدون كه كلات پس معركس.بدون كه تو زندگي هيچ وقت نميتوني موفق باشي.آدمايي كه تحمل مشكلاتو ندارن به هيچ جا نميرسن انقدر نازك نارنجي نباش.از كاه كوه نساز.سعي كن قوي باشي.سعي كن مثل آدمهايي باشي كه هميشه تحسينشون ميكردي و دلت ميخواست مثل آنها بودي.به خودم گفتم بذار زمان بگذره همه چي حل ميشه.صبر كن
و گفتم كه خدايا كمك كن بتونم  دوباره همون آدم سابق باشم. من  هم گذاشتم تا زمان خودش همه چيزو حل كنه دندونهامو به هم فشار دادم و لبخند زدم اما ديروز احساس كردم كه
خسته شدم. امتحانم رو بد دادم و....خب شايد هم يه جور پس لرزه بوده اما موضوع اينه گرچه تونستم با خودم كنار بيام وآن حس اندوهي كه داشتم از بين ببرم اما قبل از اينكه يه سري 
 چيزا پيش بياد من يه شور و هيجان خاصي داشتم و خيلي با انگيزه بودم اما حالا احساس ميكنم كه  ديگه ان آدم قبلي نيستم آن شور كه در من بود حالا نيست.خب شايد هم  باز هم بايد صبر كنم.شايد همه چيز درست بشه.اما حالا دلم گرفته.من دفتر خاطرات ندارم چون هميشه ميترسم يكي بخونتش.اما اينجا كه بنويسم كسي نميفهمه.احساس ميكنم گاهي احتياج دارم حرفاي دلم رو يه جا بنويسم.يه روز يه جعبه ميخرم كه بشه قفلش كرد و كسي هم نتونه راحت بازش كنه و چيزامو ان تو ميذارم
اين ترانه كه فريدون فروغي خونده رو خيلي دوست دارم
پشت اين پنجره ها دل ميگيره/ غمو غصه دلو تو ميدوني
وقتي از بخت خودم حرف ميزنم /چشام اشك بارون ميشه تو ميدوني
 احساس خيلی نزديکی با اين ترانه دارم انگار حرف دل من رو ميزنه.

 

    
 

  
نویسنده : بت همیشه عاشق ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸۳


در خيابان هايی که راه می روم

در خیابان هایی که راه میروم
ماه نا زیباست...ستارگان کم بنیه اند
آدمی ناپیداست
در خیابانهایی که راه میروم
هوا را نسیمی نا میمون به غبار یاس آلوده کرده است
و درختان سر بر افراشته بر ابرهای تیره اند
در خیابان هایی که راه میروم
سخن از گرانی تاکسی و صف های طویل شیر است
و مانکنهای خوش لباس پشت شیشه ها با بی شرمی دلربایی میکنند
و کودکانی تمنای بی جای باران از آسمانی خسیس دارند
در خیابان هایی که راه میروم
لامپ سبز چراغ راهنما سوخته است
و روی دیوارها پاسخ انشای همیشگی معلم نهفته است
در خیابان هایی که راه میروم
دختران گیسو کمند با گونه های رنگین تر از انار,چشمانی پر رنگ تر از پر کلاغ
در پی بسترهای بی بامدادند
در خیابان هایی که راه میروم
پیرمرد تار به دست ترانه هایش را از یاد برده است
یا چه میدانم شاید روزی/شبی باد آنها را در جوی خیابان انداخته است
در خیابان هایی که راه میروم
پاها راه می روند.دست ها در جیب اند
سرها ولی گم گشته اند
در این خیابان ها جز دودهای آزاد و ماشین هایی  که حسرت زیر گرفتن دارند چیزی نیست
کجای این همه راه های پر فریاد و خاموش ایستاده ای؟
در کنار کدام ایستگاه قرار دیدار؟
در پای کدام درخت بی برگ....تا سر بر شانه های دل گرفته ات گذارم
و در خلوت کوچه ای یاد بوسه ای تازه سازم
در خیابان هایی که راه میروم کجا ایستاده بودی
به یاد نمی آورم
......................................................................
83/7/25
شبی که زنی با چهره آشفته تقاضای کمک داشت و ما  همچنان به راه خود ادامه دادیم

  
نویسنده : بت همیشه عاشق ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸۳


 

يوهووووووووووووووووووووووووووووووبالاخره دانشگاه قبول شدممممممممممممممم

يوهووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

خيلی خوشحالم

 از ديروز تا حالا کارم شده تلفن حرف زدن با دوستام و البته خاله ها و دوستای مامانم و رقصيدن

به همه انهايی که قبول شدن تبريک ميگم

ای کاشششششششششش همه مثل من شاد باشن

بعدا..........

قراره فردا بريم مسافرت.

ميرويم سرعين. اميدوارم خوش بگذرد

نا اميد نيستم ولی وقتی که با خانواده ۴ نفری ميريم مسافرت خيلی خوش نميگذرد

اما بهتره خوشحال باشمخدا حافظ تا چند روزه ديگه

 

  
نویسنده : بت همیشه عاشق ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸۳


از سر دلتنگی

چاپ

شهروند -  شماره ۹۱۸
۳ سپتامبر ۲۰۰۴ - جمعه ۱۳ شهريور ۱۳۸۳

نامه ای به عاطفه - افسوس در سرزميني زيستي كه مزد گوركن از آزادي آدمي افزون بود

الف. نادري

عاطفه ي عزيز مي دانم هستي و مي تواني اين نامه را بخواني. مي دانم که همين اطراف آزادانه بر آغوش باد مي رقصي و مي گردي و به زندگي تيره و سرد ما پوزخند مي زني.
نمي دانم روح آبي ات 45 دقيقه را بر بالاي دار چگونه تحمل کرد؟ و آنگاه که رييس کينه بر دل دادگاه طناب بر گردنت انداخت زير لب به تو چه گفت و در آن موقع تو به چه فکر مي کردي؟ نمي دانم زماني که با اشاره ي سر رييس دادگاه پاهاي تو از چهارپايه جدا شد تو به کدام ابر نگاه مي کردي و در دلت به چه کسي ناسزا مي گفتي؟ نمي دانم چرا معصوميت از دست رفته ي بازوانت جزايش اعدام است وآن مرد پس از تنها صد ضربه شلاق به خانه ي خود برگشت؟ نمي دانم که چه کسي را مقصر مي دانستي و آزادي فراموش شده را در سرزميني که با اعدام زنان مردان را مي ترسانند با دستانت طلب کردي و نيافتي. مي دانم مي دانم ... که بر آزادي جسمت اعتقاد داشتي و روحت را متعلق به خودت مي دانستي و آنگونه که دلت مي خواست رفتار کردي اما صد افسوس در سرزميني زيستي که مزد گورکن از آزادي آدمي افزون بود.
مي دانم و مي داني ... که بازوان فواره ايت آزاد بود و قفسي را تحمل نکرد و گنجشک دلت سر ايستادن نداشت و آنچه تو فکر کردي و به آن اعتقاد داشتي را انجام دادي و صد افسوس در سرزميني زيستي که مزد گورکن از آزادي آدمي افزون بود .
مي دانم و مي داني ... که آن لحظه که به نشان اعتراض به دادگاهي متحجر لباس بر کندي از تنت و ناسزاي بر لبت را بلند بر رييس دادگاه فرياد زدي او چنان کينه اي از تو بر دل گرفت که فقط با انداختن طناب بر گردنت آرام مي گرفت و زماني که به مرد اشاره کرد تا طناب را بالا بکشد و پاهاي تو چون جسمي بي جان از زمين جدا شد پوزخندي بر لبش داشت و در دل گفت که اين هم سزاي تو که ياغي بودي و قوانين بدوي ما را به سخره گرفتي، و صد افسوس در سرزميني زيستي که مزد گورکن از آزادي آدمي افزون بود.
مي دانم و مي داني ... وقتي از آن بالا بر جسدت در قبر نگاه مي کردي و آن مردان را ديدي که شبانه به کار کندن زمين مشغولند و تن بي جانت را بر دست گرفتند و بردند به ماه، نگاهي کردي و خنديدي و ماه به تو گفت آزاد باش مثل من. تو باز خنديدي بلندتر و به ما که چون موريانه هايي کثيف در اين ملک همراه با کينه و نجابت و عفاف پرده ي دين بر باکره گيمان مي کشيم و جسم متعلق به قانون هاي مرد سالار خود را بر دوش مي کشيم خنديدي و رقصيدي همراه با باد و همان زمان گل هاي آفتاب گردان به سوي تو چرخيدند اما صد افسوس که من و تو در سرزميني زيستيم که مزد گورکن از آزادي آدمي افزون بود.
مي دانم و مي داني ... اگر من هم در شرايط تو زندگي مي کردم سرنوشتم چون تو بود و همان راهي را مي رفتم که تو کنون رفتي و اين من بودم که به جاي تو بر دار همراه با باد مي رقصيدم و تو برايم مي نوشتي صد افسوس که ما در سرزميني زيستيم که مزد گورکن از آزادي آدمي افزون بود .
مي دانم و مي داني ... که در دادگاه به جرم زناي محصنه به مرگ محکوم شدي و خود قاضي رضايي مقابلت ايستاد و طناب محکم را بر گردنت انداخت و هيچ فکر نکرد با خود که چگونه يک زن مجرد به زناي محصنه محکوم شده و او با خود فکر نکرد چرا مردي که بايد حداقل در جرم و محکوميت برابر باشد اکنون در خانه اش نشسته؟ آيا او در قانوني که از تحجر منشا مي گيرد گناهش را به گردن تو انداخت و خود را وارهاند و اين تو بودي که بايد هميشه لکه ننگ آن مرد را بر دامان آسمان پاک مي کردي و آن مرد تنها نگاه مي کرد و مي خنديد و صد افسوس بر ما در سرزميني زيستيم که مزد گورکن از آزادي آدمي افزون بود.
مي دانم و مي داني ... که اين تو بودي که هميشه در طول زندگيت محکوم بودي و هميشه بايد مجازات آن را خود بر عهده مي گرفتي که بايد مي دانستي در اين کشور اين مرد است که صيغه مي کند و اين مرد است که چهار زن اختيار مي کند و اين زنان تيره روز هستند که بايد دم بر نياورند مبادا نفقه شان قطع شود و تو هم بايد در سيزده سالگي به حجله ي خونين مي رفتي و چادر بر کمرت مي بستي و خانه را براي آقاي آن رفت و روب مي کردي مبادا از تو دلگير شود و شب به بسترت نيايد. افسوس و صد افسوس در سرزميني زيستي که مزد گورکن از آزادي آدمي افزون بود.
مي دانم و ميداني ... که عفت عمومي اين ملک از اين همه دزدي و دغل و ريا آزرده نمي شود و فقط دنبال تو بود که چون بختکي بر سرت چنگ اندازد و بگويد در جامعه ي مردسالار ما تو حق نداري اينگونه خودسر باشي و حال که مرتکب عملي خلاف قوانين ما شدي جرمت اعدام است و تو مفسدي در اين سرزمين و بايد پاک شوي تا ملک عفيف ما را مبادا به گناه آلوده کني. افسوس و صد افسوس در سرزميني زيستي که مزد گورکن از آزادي آدمي افزون بود.
مي دانم و ميداني ... که تو بايد کشته مي شدي چون زبان داشتي و آنچه جسمت خواسته بود را انجام داده بودي و از آن دفاع هم کردي و نه تنها به خواسته ات فکر بلکه عمل هم کرده بودي و کاش مي توانستي بال در بياوري و سقف يک يک خانه ها را برداري و به قاضي نشان دهي که در جامعه ي اسلامي شما چگونه زن چون برده اي خريد و فروش مي شود و چگونه با گذاشتن نامي چون صيغه به افکار پليد خود رنگ تقدس مي زنيد و آنگاه من را محکوم مي کنيد به گناهي که خود هر شب به آن مشغوليد اما نامش را براي خود اسلامي کرده ايد مبادا کسي بفهمد اين همان است. افسوس و صد افسوس در سرزميني زيستي که مزد گورکن از آزادي آدمي افزون بود.
مي دانم و مي داني ... که در فرهنگ اينان اين زن است که بايد عفيف باشد و تا شب حجله اش بر نيازش مهر هوس زند و تنش را چون بيگانه اي بنگرد و نياز آسماني جسمش را گناه بنامد و در آرزوي مردي باشد تا بکارت دينش را در شبي باراني بدرد و مهر تاييد بر نجابت زن زند و پس از آن اگر مرد خواست مي تواند سه زن ديگر را تاييد کند و آنان تنها قربانيان اين قانون مسخره و شوم هستند و همان مرد مي تواند از زنان بسياري در بستري که صيغه اش مي خوانند در راه ارضاي هوسش چونان عروسکاني ساکت و بدون زبان کام جويد و اين تنها زن اوست که بايد چشم بر در دوزد که کي مرد خانه اش شب هنگام به خانه بر مي گردد. افسوس و صد افسوس در سرزميني زيستي که مزد گورکن از آزادي آدمي افزون بود.
مي دانم و مي داني ... که در آخرين دقايق تو شاهد مرگ خويش بودي پيش از آنکه مرگ در جانت گلويي تر کند و چون کبوتري آب نوشيدي به آسمان نظاره کردي وآنگونه بالاي دار تاب خوردي شايد هم در آخرين دقايق، همراه بالا رفتن جرثقيل آواز خواندي و دست در دست باد رقصيدي! اما در چهل و پنجمين دقيقه اين باد بود که با تو مي رقصيد. تو که پاسخ شجاعتت در سرزمين ما مرگ است.
....
....
در سرزمين خونين ما
تنها و به تنهايي
جوانه هاي سبز
در حجله ي گناهي ابدي
از غضب
گرگان درنده
قرباني مي شوند
با پرپر شدن هر گلبرگ
باد زوزه مي کشد
شقايق مي گريد
آسمان مي غرد
ماه به پشت ابر مي خزد
و
گل هاي آفتاب گردان
رو به زمين
خم مي شوند
.

6 شهريور 83
.......................................................................

ومن.......


چشم فرو بستن بر سياهي دهشت ناک
عادتي ست
نگزير

و دم بر نياوردن بر زخم هاي کهنه
وظيفه مان است انگار
و نقاب نفرت انگيز انسان بر چهره زدن
چونان آدمک هاي تابلويي
که نقاش از سر وقت گذراني
ترسيم کرده است
 دريغا اين همه ماييم و خود
نميبينيم

..........................................

زندگی صحنه ی يکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه خود خواند و رفت

صحنه پيوسته بجاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد

بانو دلکش چندی پيش از ميان ما رفت اما صدای او در ذهن های تمامی عاشقان

هميشه طنين انداز است

روحش شاد....

  
نویسنده : بت همیشه عاشق ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸۳


برای تمام آنهايی که دلشون به اندازه تمام آسمونها گرفته

خسته ای ؟ نه؟..........از همه بدت میاد ...دلت می خواد همه چیز رو خرد کنی...........فریاد بکشی....به آدم ها بگی که چه قدر از دنیاشون بدت میاد.خب فریاد بکش  بلند تر   بلند تر

حالا آروم چشماتو ببند.هیچ تا حالا به غروب نگاه کردی؟

میدونی چه لذت بخشه که ساعت ها یه گوشه دنج بشینی و فقط به این غروب نگاه کنی. یا سرت رو بذاری رو شونه کسی که دوستش داری و دستاشو بگیری و در حالی که به غروب نگاه میکنی براش از آرزوهات بگی......یا فکر کردی چه قدر خوبه که آدم برای چند دقیقه زیر بارون راه بره

راستی تا حالا یه شکلات خوشمزه رو با تمام وجود خوردی؟

تا حالا به بازی بچه ها نگاه کردی؟ میبینی چه شیرین و پر شورن؟

وقتی به همه این چیزا فکر کنی میفهمی که چه چیز های زیبا و دوست داشتنی تو دنیا هست

ممکنه بخندی.....آره میدونم تو هزار تا کار داری.......هزار تا مشکل و انقدر بدی و سیاهی دیدی که یه غرو ب ساده و یه بارون عادی و چند تا بچه معمولی در مقابلش هیچن.

نه.............نه...............نه

عزیز دلم هیچ چیز عادی و معمولی تو دنیا وجود نداره

اگه اینو باور کنی آن وقت یه نگاه تازه داری ودنیای پیش روت با تمام بدی هایش برات یه شکل دیگه میشه

انوقت میتونی باهاشون بجنگی.......با تمام چیزهایی که میبینی و

دلت رو به درد میاره و تو چشمونت اشک جمع میکنه

شاید برنده نباشی.........شاید نتونی دنیا رو زیرو رو کنی

اما میتونی به خودت افتخار کنی که مبارزه کردی و تسلیم نشدی

چون تو باز هم خواهی جنگید...... تا وقتی که هستی در تو در جریانه

حالا بیا دستامونو بگیریمو به خاطر همه چیزهایی که هر دو میدونیم  کمی گریه کنیم

 

 

 

  
نویسنده : بت همیشه عاشق ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸۳


قلبم شکست

 از هر گونه اظهار فضل درباره متن زير استقبال ميشود

سرمستانه با غروري درهم شكننده لحظه اي شايد نه چندان دراز نگاهي كردي و سپس بي هيج كلامي زهري آتشي و يا حتي نفرتي دور شدي دور... .دور...

آنقدر دور كه نه لبهايم را توان پرسشي ماند و نه دستانم را توان تمنايي

قلبم شكست.......

 سخت تر از آن چه بيش از آن شكسته بود

سخت تر از روزي كه جرقه هاي سيگارت پوست دستم را خراشيد

توهين بار تر از ان شب كه چشمان دوست داشتني ات در انتهاي همه  لذتها .....همه اوج ها ......سخاوتمندانه دروغ هديه كردند

و شكننده تر از ساعتي كه تمامي اوهام مرا با مهارتي وصف ناپذير در ميان هجاهاي بزدلت ريشخند كردي

نفرين! نفرين!تو به اسفل السافلين سقوط خواهي كرد

نفرين!نفرين! تو به اعماق تمامي عميق ها پرت خواهي شد

هرچه مي خواهي پوزخند بزن از قداست من چيزي بر جاي نيست

جاي ان را حماقتي شيرين فرا گرفته است

تا از ميان هنجره اي وحشي اين حروف نفرت انگيز تا كرانه ابي طنين انداز شود

كسي چه ميداند شايد ابرها هم از خواب بپرند

واي واي نكند از ان بايين هم صدايت به گوشم رسد

و تو اي پتياره بدبخت پوزخند زدي زوزه سگ شنيدن هم عرضه مي خواهد

آخ........ قلبم شكست

 

  
نویسنده : بت همیشه عاشق ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸۳


وقتی نيست

وقتي براي گريه نيست
وقتي براي خنده نيست
زمان لحظه هاي شوق گذشت

عزيزم عصر سرعت است
عصر آغوشهاي مجازي......حرفهای مجازی
و حقيقت هايي كه يواش يواش به درستي خود شك ميكنند
و اكر فرصتي باشد براي هجاهاي ممتد و بي قرار دوستت دارم
حسي قاطع ميان قلب واژگونم فرياد ميزند
دروغ است باور نكن  شايد  هم فريبي به سادگي يك وداع  
خداحافظ..............
اكر خواستي عاشق شوي زماني بيا كه
گلهاي باغ جرئت روييدن داشته باشند
و سكوت  عظيم صداي كوچك را به سكوت دعوت نكند


 

  
نویسنده : بت همیشه عاشق ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸۳


اين کلمه پنج حرفی لعنتی

آخ آزادي.آزادي اين کلمه پنج حرفي لعنتي....با کدامين دستان معصوم ميتوان ترا در آغوش گرفت آخ آزادي به من بگو در کدامين صندوقچه ترا حبس کرده اند
به من بگو با کدام سنگ ريزه حقير نا پاک ترا زخمي کرده اند
با کدامين زنجير سخت دستان مقدست را زنجير ساخته اند
کدامين جام زهر را بر تو خورانده اند که اکنون اينچنين دردمندانه و مغموم لب از گفتن فرو بسته اي
آخ آزادي به من بگو  صدايت نميرسد
فرياد بزن فرياد بزن آنقدر که گوشهاي تاريکشان بسته شود  گرچه پيش از اين نيز چيزي نميشنيدند 
آخ ازادي آزادي...........
ترا نه بر روي کاغذها نه بر روي ديوار ها
بر روي قلبم خواهم نوشت
که در روزگار دلتنگي  همراه  هم باشيم
 احتمالا آخرين نوشته در پرشن بلاگ به دليل سانسورهايش(هميشه از سانسور متنفر بودم)

  
نویسنده : بت همیشه عاشق ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٢


مثل هميشه

همان جای همیشگی .......همان پسرک فال فروش. کنار میدان   _فال میخوای؟  مثل همیشه رویم را برمیگردانم و مثل همیشه از خودم بدم می اید... آفتاب سوزان...کلافگی و انتظار  که با سایه کوچک نگرانی در چشمهای من  جا خوش کرده است پسرکی رد میشود متلکی می پراند و میخندد   شانه بالا می اندازم پی کارش میرود .. این هم که باز دیر کرده .  دخترکی دست در دست پسر جوانی از جلویم رد میشوند همه چیز مثل همیشه است حالم دارد از همه چیز های تکراری به هم میخورد .من باید بروم اینجا بدجوری دارد دلم را به هم میزند _فال میخوای؟       _آره میخواهم همه اش را همه فال هایت را میخواهم

.........................................................................

_چرا سر قرار نیامدی؟

_..............

_من کلی منتظر شدم

_برای اینکه دلم نخواست

_تو چته؟

_..........

_پریودت شروع شده؟

_............

_چرا چیزی نمیگی

 _.........................

_خداحا فظ

صدایی که قبلا برای شنیدنش لحظه شماری میکردم  گفت خداحافظ و معلوم نیست این خدا حافظی چه قدر طول میکشد اگر چند روز پیش بود می زدم زیر گریه اما حالا؟ چه مرگم شده.مگر این همان کسی نبود که دلت برای دیدنش پر پر میزد به تصویر اشفته ام توی ایینه پوزخند میزنم نه مثل اینکه این دلتنگی ها هم  تکراری ست مثل همیشه است .کاغذی بر میدارم مینویسم

سلام.......یک سلام با یک لبخند ساده مثل همیشه

عزیزکم یک چیز بدی در تمام وجود من هست که دارد تمامی وجودم را تسخیر میکند یک چیزی که دارد مرا منزجر از همه چیز میکند همیشه وقتی به من نگاه میکردی ته دلم قند آب میشد اما حالا........حالا از نگاههایت بدم می اید موهای اشفته ات دیگر در من هوسی بر نمیانگیزاند اصلا احساس میکنم هرچه به من میگویی واقعی نیست وقتی زنگ میزنی و میگویی دلت تنگ شده بود که میخواهی همین حالا مرا ببینی احساس میکنم همه اش دروغ است فکر میکنم واقعی نیست فکر میکنم..............مهم نیست که چی فکر میکنم

حال بدی دارم احساس میکنم یک چیزهای خوبی دارد تمام میشود دلم میخواهد بروم یک جای خیلی دور که هیچ کسی نباشد که هرچه قدر خواستم سکوت کنم و هرچه دلم خواست فریاد بزند و هیچ چشمی نباشد که مرا نگاه کند و سرزنشم کند میدانم که گفتن این حرفها دلت را میشکند میدانم که اینطور خداحافظی کردن منتهای بدجنسی است اما اینطوری فقط اعصاب همدیگر را خرد میکنیم خداحافظ عزیزم تا روزی که بتوانم بی عینک افتابی هم به خورشید نگاه کنم  ...........قرار بعدی ما روز بارانی که اسمانش از سر عاشقی ببارد نه به خاطر بیکسی...................همه چیز تمام شد فقط مانده پستش کنم.

 

  
نویسنده : بت همیشه عاشق ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٢


فراموشی ناشناخته

هی دیوانه!به من بگو...می خواهم بدانم چه طور شروع شد توی یک پار ک ؟که با یه متلک همیشگی گفتی

                                                 _سلام خوشگله

یا توی یک کافی شاپ بود                            _میتونم کنارتون بشینم؟

شایدم توی یک مهمونی بود که با یه لبخند موذیانه گفتی:افتخار رقص میدین؟

میخوام بدونم کجا بود چطور بود؟ چه طور جوابتو دادم از شرم سرخ شدم یا با ناز لبخند زدم.......

از چه چیز تو خوشم آمد از چشمات ؟ از تیپت؟ماشین مدل بالات؟ یا حرفهای شیرین و گول زنکت که لابد گفته بودی باعث افتخار منه که با خانمی به زیبایی شما آشنا شدم...................

میدونی یه فراموشی ناشناخته تمام وجودم را گرفته دیگه به خاطر نمی یارم باید به من بگی تو یه علف هرزی باید از ریشه بکنمت میخواهم تو رو با تمام خاطراتت مثل کاغذ مچاله کنم و دور بریزم از آغاز از .......میترسم باز ریشه ات تو وجودم رشد کنه میترسم باز یه چیزی جلومو بگیره

هی هی چی کار میکنی به لباس مهمونیام چه کار داری؟ من دیگه با تو به هیچ پارتی نمی آم.تعجب میکنی؟ حالم داره از هرچی رقص و آوازه به هم میخوره......بسه بس کن اینقدر بی شرمانه مرا نگاه نکن دیگر با تو به تاریک خانه نخواهم آمد........دیگر هیچ وقت هیچ وقت

عروسک هیچ کس  نخواهم بود من دیگه جون گرفتم......دیگه وقتی بهم میگی" عروسک ناز نازی من" یه چیز مسخره تو دلم نمی ریزه پایین.گفتم به من بگو دارم فریاد میزنم باز که تعجب کردی! چرا چشات گرد شد فکر نمیکردی یقه ات را بگیرم؟ اگه تا چند دقیقه دیگه جوابمو ندی لباس قشنگت خراب میشه....

_ول کن با با بیخیییال...بیا یه کم حال ......

نگذاشتم حرفت را تمام کنی چشمانم گفتند لعنتی و دهانم به صورتت تف کرد. قبل از آنکه از مستی بیدار بشی رفتم

_خداحافظ حشره کوچولو دیگه نیازی به از بین بردن ریشه ات نیست خودش دارد می پوسد.

درست از همون لحظه ای که در را با شدت کوبیدم.صحنه ها جلوی چشمانم شکل گرفت.گوشی تلفن را برمیدارم یه شماره شانسی میگیرم. اوبر میدارد

_الو الو.......چرا حرف نمیزنی

گوشی رو قطع کردم.چه صدای قشنگی...  یه بار دیگه میگیرم( نه ممکنه مامان بیاد)تلویزیون را روشن میکنم هیچ چیز درست حسابی ندارد(.مامان تازه رفته نمیاد دوباره بگیر) دوباره میگیرم

_الو لو الو

چند دفعه میگیرم و قطع میکنم (.این بار یه چیزی بگو زود تا مامان نیومده)

_الو

_سلام

سلام شما؟-

_من .......من..همونی که گوشی رو قطع میکرد

_جدا ....لابد مامان بابا خونه نیستن نه؟

_..........

_خوب خانوم کوچولو حالا چرا حرف نمی زنی گربه زبونت رو خورده؟

پرسیدم :اسمت چیه. خندید...

فردا و فرداهای دیگر باز بهش  زنگ زدم.

تا یک روز قرار گذاشتیم همدیگر رو بیبینیم.اون آمد سر پل تجریش صورتش سفید بود با موهای بوری که با یه من ژل به سرش چسبیده بود از قیافش بدم نیومد به من گفت چه قدر کوچولویی

رفتیم بستی خوردیم.وقتی داشت می رفت من دنبالش راه افتادم تا وقتی خسته شدم(بیچاره بدبخت).

_الو..

_سلام..خوبی

_سلام ممنون چه کارا میکنی

_خب هیچی....1ساعت صحبت کردیم

_میخواستم یه چیزی بگم

_بگو

_میخوای...میخوای برای اولین بار و آخرین بار با هم رابطه داشته باشیم.منظورم اینه که

_فهمیدم منظورت چیه

_.............

چرا از اون اینو خواستم ؟میخواستم بدونم چطوریه کنجکاوی .فقط همین ...اولین بار توی یه فیلم دیده بودم که از دوستم گرفته بودم.از این فیلم ها زیاد داشت .(نکن اینکا رو نکن)ولی یک چیزی توی وجودم نمی ذاشت(فقط یک بار چیزی نمیشه) (چه طور چیزی نمیشه....احمق...فراموش کن)

چند روز بعد رفتم خونش کسی نبود.لباسهاشو در اورد

_تو نمیخوای آماده بشی؟

لباسام را در آوردم سوتینم را باز کرد.اول کمی با پستانهایم  بازی کرد تمام موهای بدنم سیخ شد _چرا عرق کردی؟   _.........

بعد روی هم غلتیدیم ._آییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی...

فکر نمیکردم اینقدر درد داره.تمام فردای دیروز به خاطر خونریزی سرم درد میکرد.(تو دیگه دختر نبستی  میدونی اگه کسی بفهمه چی میشه؟)

...............................................................................................................

_ساکت شو دیوانه احمق.....

گوشهایم را گرفتم تا صدای هق هق مامان رو نشنوم باز هم دعواشون شده بود.مامان از خونه رفت بیرون کسی جز من خونه نبود بابا تلفن را برداشت. یک ساعت بعد امد دوست دختر بابامو میگم

نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم چه طور جرات کرد.با هم میخندیدند.منو صدا زد تا براشون چایی بیارم از جام جم نخوردم.امد توی اتاق و داد زد :مگه نشنیدی چی گفتم

_من نمیرم

_چی؟.بدجوری نگاهم کرد دستش رفت طرف کمربند.رفتم چایی بریزم.ساعت 1 شب بهش زنگ زدم

_چیزی شده؟

_جریان رو براش تعریف کردم..زدم زیر گریه دلداریم داد وقتی با من حرف زد حالم بهتر شد

_میدونی تو تنها کسی هستی که میتونم حرفامو بهش بزنم تنها کسی هستی که درکم میکنی ازت ممنونم

_کنار دستت دستمال هست؟

_واسه چی؟

_برای اینکه عروسک ناز نازی من چشاش نباید خیس باشه. عروسک ناز نازی من؟؟!یه چیزی توی دلم لرزید

یک هفته بعد مامان برگشت.چیزی بهش نگفتم .خودش فهمید چون یک روز وقتی مامان خونه بود باز آوردش به صورت مامان نگاه کردم مثل گچ سفید شده بود ولی به بابا چیزی نگفت.رفت توی دست شویی و یواشکی گریه کرد.چرا مامان چیزی بهش نگفت؟میتونست شکایت کنه؟بابا دستشو گذاشته بود دور گردن دختره...بابا؟ بابا؟ازش متنفرم .........ازش متنفرم...............امیدوارم بره به درک و اشک آرام آرام از چشمانم سرازیر شد

................................................................................................................

باز هم رفتم خونشون .....این دفعه درد نداشت .(هه اولین و آخرین بار؟اون دفعه کنجکاوی بود حالا چی؟) لذت داشت.این دفعه اون پیشنهاد داد میخواستم قبول نکنم ولی نشد.نتونستم.(میدونی به آدمهای مثل تو چی میگن؟) و اینکار بارها و بارها تکرار شد .دیگه برام عادی شده بودگاهی میخواستم تمومش کنم ولی......ولی بهش معتاد شده بودم.هر وقت تنها بودم بهش زنگ میزدم.یک دفعه بد جوری دعوامون شد ازم خواسته بود که با دوستشم اینکارو بکنم

_خجالت بکش چه طور روت میشه؟

_نکه تو خیلی خجالتی هستی.....هه

_خفه شو

_خودت خفه شو........صد دفعه اینکارو کردی

_ولی فقط با تو

_فرقی ام میکنه؟

تا یک هفته باهاش حرف نزدم.خودش زنگ زد.

_عروسک من قهری؟...گریه ام گرفت

_دلم برات تنگ شده بود.

_منم همین طور.بهش گفتم خیلی دوستش دارم بهش دلبسته شده بودم.جز اون با کسه دیگه نمیتونیتم حرف بزنم.هیچوقت کسی را تا این حد دوست نداشتم.اول با یکی از دوستاش بود بعد به همشون کشیده شد.(میدونی به تو چی میگن؟ روسپی.......روسپی)توی مدرسه یک بار برای یکی از بچه ها فیلم سوپر بردم.بعد همه این چیزا رو براش تعریف کردم(خوب بهتر بود اصلا روی تابلوی اعلانات میزدی)به چند نفر گفت.یکی از بچه ها یک روز بهم گفت جنده.با اون دختره دیگه حرف نزدم  اون روز تمام روز توی رختخوابم گریه کردم نه..نه من جنده نیستم نیستم.......بهم تلفن کرد فهمید دارم گریه میکنم باهام حرف زد

_اون دختره غلط کرد جنده خودشه.........وای چه قدر صحبتاش آرومم کرد احساس کردم هیچکس رو به جز اون دوست ندارم

..........................................................................................................................................

بچه ها سر به سرش میگذاشتند نمیفهمیدم چرا جواب هیچ کدوم را نمیداد جزو بچه های درسخوان بود گاهی با هم درس می خوندیم.توی نیمکت کسی پهلوش نبود اون از جریان چیزی نمیدونست رفتم پهلوش نشستم.اینطوری زنگهای تفریح تنها نبودم.دیگه نگذاشتم بچه ها سر به سرش بگذارند

..........................................................................................................................

تولدش بود میخواستم براش کادو بخرم.دوست خواهرم براش فیلم میاورد به بچه ها کرایه میدادم.اواسط سال اخراجم کردم یکی از بچه ها گفته بود که فیلم می اورم

.........به خودم آمدم  توی ایستگاه اتوبوس نشسته ام.من اینجا چه کار میکنم؟صدای بسته شدن در توی گوشم میپیچد..."حشره کوچولو........"(هه ببین کی به کی میگه حشره...تو هم همون اندازه آشغالی که اون هست)

چرا همه این چیزا دست از سرم بر نمیدارن.چه قدر اون فراموشی ناشتاخته کوتاه بود.احساس میکنم حالم بده توی جوب تف میکنم انگار همراه اون یه چیزای دیگه هم توی جوب میره.انگار باز همون فراموشی برمیگرده.اتوبوس داره می یاد باید برم................

***قسمتهايی که با پرانتز مشخص شده راوی با خودش حرف ميزند

  
نویسنده : بت همیشه عاشق ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٢


بايست! بايد مانتوات را متر کنم ...




مانتو ها متر میشوند چون اگر کوتاه باشند ممکن است سرکشی آزاد شود نگاه طغیان میکند
عینک ها نباید رنگی باشند ممکن است زندگی را زیباتر ببینیم اما با مانتوی بلندو گشاد
وبا چادر مشکی هم زندگی نمود چرا که هنوز نفس کشیدن آزاد است و هنوز شقایق هست و تا شقایق هست
زندگی باید کرد میتوان حتی برقع پوشید مانند زنان افغانی و فکر کن که شاید عشق از میان برقع هاشان نیز
عبور کند شاید در خلوتگاه برقع را کمی بالا تر برد به اندازه یک لبخند همراه یک هراس
و اگر عشق نباشد چه کسی گفته نمی توان زندگی کرد میشود سنگ بود بی هیچ احساسی سنگ فخر نمی فروشد سنگ زندانی نمیشود زندانی نمی کند سنگ عاشق نمیشود گریه نمیکند گریان نیز نمیسازد
سنگ آزاد آزاد است درد کوتاه کردن مانتوها نیست درد این نیست که همیشه بترسی تو را با دوست غیر هم جنست بگیرند چون زندگی بی عینک رنگی هم ادامه دارد راه خودش را پیدا می کند
درد این است از کنار هم میگذریم بی اعتنا و ساکت از کنار هم میگذریم و در کنار هم راه نمی رویم
از هم دور می شویم و نمی اندیشیم شاید حرفی داشت حرفی نداریم و فریادهایمان را در قفس سکوت حبس نموده ایم نمیتوان اینگونه زندگی کرد چون ممکن است نفس را نیز در سینه حبس کنیم ممکن است نفس ها یادشان برود بالا بیایند ممکن است شقایق ها بمیرند

  
نویسنده : بت همیشه عاشق ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٢


يار خفته

دوستي بود که زماني عاشق بود عاشق دختر زيبايي که او را مهربان مي پنداشت اما ادمها هميشه شبيه چهره شان نيستند آن دختر دل اين دوست را مي شکند و چيزي را که زماني عشق بود به نفرت تبديل ميکند دوستم بعدها به من گفت او فقط يک گرگ زيبا بود........اين شعر در باره همين ماجراست که من از زبان دل دوستم گفتم
...............................................................................
يار خفته پاسخ گوي
چه حسي در ميان هجاهاي بي ثمر کلام تو بود که مرا
به اوج آسمان روياهاي دروغين پرواز داد؟
چرا نيافتم که در ميان دوستت دارم هاي تو حسي جز فريب نيست؟
و فريب چه موذيانه خود را از ميان باورهاي ساده معصوم نمايان ساخت
يار خفته پاسخ گوي
آنهنگام که چشمان سرگردانت خمار گونه گشت و در انتهاي وهم آلودشان حقيقت شرم گينانه خود را پنهان ساخت قلب غريبم به صداقت کدامين نگاه مسحور گشت؟
يار خفته دور يار هميشه تهي يار سکوتهاي سرد ميان انزوا
در وراي لحظه هاي خاموشي احساس ترا به خنجرهاي دستانت خواهم سپرد که در درونم زخمهاي بي اعتمادي کاشت
ديگر به نگاه نخواهم انديشيد ديگر در ميان گرماي هيچ دستي حقيقت را نخواهم يافت
آه.....آه ناله اي سکوت سرد تنهايي را شکافت
آه....آه و اشکها از پي بيهودگيها سرازير گشت
نه به صدا نه به کلام هاي بي پايان نه به جاده هاي بي انتها نمي انديشم
وآه ناله اي سکوت سرد تنهايي را شکافت
ودر ميان خاموشي احساس بود که قناري آواز خواند
وسرود زندگي همچون تولدي در ميان رگهايم جاري گشت
فردا نغمه ديگري از ناسروده هاي دور خواهم سرود
وگلهاي فراموشي گذشته را در ميان باغچه دل خواهم کاشت
و قلبم را با طراوت گلها و نسيم هاي پايدار سرمست زنده خواهم ساخت
آري آري فردا از آه ها و ناله هاي فرسوده نخواهم سرود
نخواهم گذاشت که اشکها مرا به قعر سکون و خاموشي فرو برند
لحظه سکوت نيست لحظه سرودن از آه هاي فرسوده بي پايان نيست
لحظه آواز قناریست که سکوت را حکم هجرت دهد و برای خلوت رگهای تهی سرود زندگی ارمغان آرد

  
نویسنده : بت همیشه عاشق ; ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٢


وروجکی برای تمام فصلها

در ماشين نشسته ام 9 ساله ام از توي ضبط صداي اوازي به گوش مي رسد دلم تنگه براي گريه کردن .........
نگو بزرگ شدم نگو که تلخه...........اين آهنگي بود که من در کودکي عاشقش بودم
آهنگي که در تمام غصه ها و در تمام مشکلات بچگانه ام با من همراه بود با من و با تخت کوچکم که پذيراي اشکهايم بود نوشته بودم دلم براي کودکيم تنگ شده است........کودکي کودکي چه واژه غريبي
داشتم فکر ميکردم که آيا حاضرم به کودکي خود بازگردم؟ به دوراني که هرگز طعم دوستي را نچشيدم؟ به دوراني که به انزوا محکوم شده بودم ؟نه من عاشق دوران سرکشي خويش هستم........طعم امروز طعم فردا طعم شرم از نگريستن به آن پسرکي که کنار خيابان ايستاده است.......کودکي کودکي من دنياي خيال کودکي ام را مي خواهم من دنياي شادماني ان را مي خواهم من بيپروايي ام مي خواهم من سادگي ام را ميخواهم پس باز هم فرياد خواهم زد کجاست کجاست کودکيم
و اينگونه بود که وروجک تمام فصلها تولد يافت........از ميان فريادهاي من
............................................................................................
بت هميشه عاشق خسته بود کسي در کنارش نبود و او دلتنگ و غم زده به غروب مي نگريست دستها را به زير چانه هايش نهاده بود خواست چيزي بگويد خواست حرفي بزند خواست دستهاي يک نفر را در دست بگيرد هيچ کس نبود و هيچ آوايي جز جيک جيک گنجشکانيکه هميشه از شنيدن به آن لذت مي برد اما حالا فرق مي کرد مي خواست ساکتشان کند مي خواست غروب را بزدد آنوقت در تنهايي در آغوشش بگيرد و زار زار گريه کند انگار در يک تابلوي نقاشي گير افتاده بود همه چيز دز نظرش مرده بود ديگر حتي نمي خواست به گلهاي باغ بنگرد در عوض دلش مي خواست تمام گلها را از ريشه بکند و اگر مي توانست ابر ها را وادار مي کرد بگريند تا کسي اشکهايش را نبيند گرچه فرقي نمي کرد چون کسي آنجا نبود حتي اشک نيز با او سر لج داشت پايين نمي آمد که کمي آرام بگيرد دل بت هميشه عاشق بد جوري گرفته بود و مشکل اينجا بو د که اصلا نمي دانست چش شده کاش نوازنده قلبها در کنارش بود يا لا اقل بانوي گلهاي راز ولي آنها نبودند نمي فهميدچرا هر وقت به آنها احتياج دارد غيبشان ميزند از جا بر خواست و وارد اتاق متروکه شد دراتاق را گشود مدتها بود کسي وارد آنجا نشده بود روي تمام اشياه را خاک گرفته بود گردو خاک به هوا بر خواست جلوي چشمانش را گرفت مدتي به همه چيز نگاه کرد چشمش به آينه افتاد آينه قديمي با قاب طلايي کنده کاري شده ايي بود که سطح ان از شدت کثيفي سياه گشته بود از نابخشوده شنيده بود که اين يک ايينه معمولي نيست
آنموقع اصلا متوجه حرفهاي ا و نشد والبته اعتنايي نيز نکرده بود به چهره اش در ايينه نگريست به خودش خنديد ياد دوران کودکيش افتاد و يکدفعه حس کرد که چقدر براي شادماني هاي کودکيش و براي لبخند هايش دلتنگ شده است وقتي در آيينه لبخند زد درست مانند دوران کودکيش شده بود شاد و شيطان وبلند پرواز
انگار تمام شادمانيش نيز با کودکيش از ميان رفته بود لحظه اي آرزو کرد اي کاش تصوير توي ايينه زنده ميشد و او ميتوانست نيمه شاد خويش را در اغوش بگيرد داشت خاطرات خوش گذشته را مرور مي کرد که يکدفعه صدايي شنيد که مي گفت _سلام با تعجب به پشت سرش نگاه کرد واز شدت حيرت و شگفتي فرياد کشيد کسي که پشت سر او ايستاده بود درست شکل خود ش بود بود انگار سيبي را از وسط نصف کرده باشند آن دختر ديگر تند تند گفت _ببينم تا کي مي خواي با دهان باز به من نگاه کني؟ گفتم سلام
تو کي هستي اي بابا تو عادت نداري جواب سلام ديگرون رو بدي؟؟
تو تو چرا اينقدر شبيه مني؟
با شيطنت لبخند زد و گفت :خوب معلومه من همزاد تو ام
همزاد؟
آره ببخشيد ولي من چيزي سر در نيا وردم
اي بابا خوبه فقط شبيهيم فکر کنم از تو باهوش ترم من از ميان کودکي تو آمده ام از ميان شادي هاي تو من نيمه شاد تو هستم
آخه مگه ميشه؟ اصلا تو از کجا آمدي/
چرا نميشه من از تو آيينه اومدم
داري دستم ميندازي؟
نه اصلا مگه خودت دنبال نيمه گمشده شاديت نبودي؟
اما اين فقط يک آرزو بود
خوب دفعه ديگه مواظب باش چي آرزو ميکني چون ممکنه بر آورده بشه
بعد خيلي سريع دست او را فشرد و گفت:خيلي از ديدنت خوشحال شدم راستي خودمو معرفي کردم؟من وروجک تمام فصل ها هستم بعد از آنجا دور شد و بت هميشه عاشق را در حيرت باقي گذاشت
بت هنوز فکر مي کرد خواب ميبيند چند بار چشمهايش را به هم ماليد و دوباره به آيينه نگريست بعد با صداي بلند خنديد و گفت :از بس غصه خوردم خيالات برم داشته از اتاق خارج شد و به بيرون نگاه کرد و دوباره وروجک را نگريست که داشت از درختي بالا مي رفت خود را نيشگون گرفت و چند بار به صورتش آب زد
اما خواب نبود او هنوز هم آنجا بود ياد حرف نابخشوده افتاد که گفته بود اين يک ايينه معمولي نيست
و اينچنين بود که وروجک تمام فصلها تولد يافت..........راستي آن روز چه روزي بود؟

  
نویسنده : بت همیشه عاشق ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٢


آی باران

وای داره بارو ن می باره انگار که آسمون عاشق شده یا که ابرا باز دل تنگ محبت شده اند......... تا آنجا که توانستم زیر بارش صادقانه باران خلوت کردم و سر سبزی درختان را و زیبایی ارغوان را در آغوش کشیدم خدایا از تو متشکرم.................عاشق باران هستم و پرندگانی که همراه با نوای سحر انگیز آن می خوانند..........این شعر در مورد باران است اسم وبلاگم را نیز از این شعرم انتخاب کرده ام
....................................................................................
آی باران باران چه نوای شر شر دل انگیزی چه شفافیت های معصومی و هر قطره همچون آینه ای ای دوست بگو با آینه ها چه کردند که ابر ها اکنون اینچنین.سخت دیگر نمی گریند
ابرهای سیاه ابرهای سپید ابر های خوش خیال ابرهای پر از درد
ای همه حجم های پوشالی آرمیده بر فراز آسمان
انتظار چشمهای زخم دیده را خواهش دست های خسته را فریاد دلهای پر از خشم را آیا هوای پاسختان نیست؟
ای دوست به من بگو کی ابر ها هوای باریدن به سر دارند
کی به نوید آهنگ شرشرهای بر بام میتوان امید داشت؟
آی قاصدک ها.قاصدک های خوش خبر شما که پیغام میبرید از نطفه یک دوستی
از رویش یک گل در میان کویر از شکفتن یک لبخند
و از آوازی که میرود تا بپیوندد به دلبستگان خموش
لحظه ای. توقفی
به صداقت خواهش پیام این خسته را به ابرهای آسوده خاطر برسانید
دل تنهایم بارانی می خواهد
همه تنهایان همه شکستگان همه چشمها و سپیده دم ها به انتظار نشسته اند
که این شفافیت های زلال بشوید با خود اندوه درون را
و برویاند گلهای امید را در میان کویر وحشت
این صدای ماست لحظه ای توقفی
بارانی باید که پاک گرداند تلخی هم آغوشی نفرت انگیز سیاست با عشق
بارانی باید تا از یاد برد که خارهای حسرت برای شکوفه های معصوم چه هیبتی دارند
بارانی باید تا فراموش گرداند سیاهی او که از تو با عشق سخن می گوید و از اعماق قلب به مرگت خشنود
تا تسلی دهد درد او که دوست داشتن را نیک نمی پندارد واز اعماق قلب عاشق
آی بارن باران چه لذتیست زیر بارش صادقانه اش خلوت کردن
چه زیباست آنهنگام که این قطرات زلال وجودت را می شویند
آی قاصدک ها قاصدک ها هنوز از هجرت خویش باز نگشته اند و چشمهایم از انتظار دیگر بهاری نیست
ای دوست به من بگو هجرت قاصدک ها را آیا پایانی نیست

  
نویسنده : بت همیشه عاشق ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٢


جنگ؟

کودکي به دنيا مي آيد و از لحظه ورود به اين کره خاکي گريستن را آغاز ميکند
کودکي شايد تنها زماني باشد براي لحظه هايي که بعد ها از دست خواهد رفت
زماني براي خنديدن و زماني براي گريستن
ولي بعدها آنقدر اسير چيزي به نام زندگي مي شود که هيچ فرصت توقفي پيدا نخواهد کرد
شاهزاده کوچولويي بودکه مي خواست هميشه کوچک باشد ميخواست دنيا را از ميان چشمان براق زيباي خود بنگرداما سياهي ها و زشتي آدمک هايي که جاي گرگهاي از ميان رفته راپر ميکردند روح کوچک او را شکستند شاهزاده کوچولو آرزو کرد کاش هيچ وقت به دنيا نيامده بود کاش مرگ هرچه زودتر به سراغش مي آمد شاهزاده کوچولو دردمندانه ميگريست و مي پرسيد چرا چرا آدمها نميخواهند زيبا باشند وروزي در ميان چراهاي بي پايانش و بي پناهي رگهاي تهي خونسردشکوهمندانه از اين دنياي فاني هجرت کرد چونان پرنده اي کوچک که به سوي سرزميني ديگر پرهايش را ميگشايد....واکنون من آنگاه که ميبينم شاهزاده کوچولوهاي بسياري آنها که هنوز نميدانند مرگ چيست براي خودخواهي گرگ هاي ادم نما چه ساده و به چه سادگي به کام مرگ فرو ميروند
چگونه ميتوانم بي پروا از همه چيز لبخند بزنم و فرياد بزنم زندگي زيباست
براستي آدمي را چه ميشود؟؟ چگونه انسان ميتواند به راحتي جان انسان ديگري را بگيرد بي آنکه اندک سوزشي در قلب خود حس کند چگونه ميتوان به راحتي
زندگي هزاران انسان بي گناه را به خطر انداخت و نام آن را نجات بشر دانست؟
مگر اينها غير از بشر هستند؟ چگونه جنگ ميتواند صلح به ارمغان اورد
دريغ که انسان هيچگاه نميخواهد اندکي توقف کندو به آنچه انجام داده است
بينديشد و چگونه ميتوان از عشق سخن گفت وقتي در نزديکي ما انسان ها را براي اهداف خودخواهانه خود از بين ميبرند و اگر با قي بمانند با کدامين سرزمين ميخواهند به زندگي ادامه دهند؟به راستي چه چيزي دز انتظار کودکان فرداست و در فرهنگ لغت فردا عدالت چه معنايي پيدا خواهد کرد؟زندگي را براي
فردايان چگونه معنا کنيم؟آيا باز کساني خواهند بود که آرزوي مرگ داشته باشند؟ ما انسان هاي قرن بيست و يکم که هنوز به صلح واقعي نرسيدهايم با کدامين صداقت ميخواهيم خود را متمدن بناميم؟کودکي کشته ميشود آن يکي از
درد فقدان عزيزانش فرياد ميکشد بيماري و قحطي گسترش مي يابدو زندگي به آنچيزي بدل ميشود کهما آن را جهنم ميناميم وهمه اينها تنها براي هوس هاي _ آدمياني ست که از فرداي خود خبر ندارند تنها زماني که مرگ فرا ميرسد در مي يابند که چه پوچ و بي مقدار بوده اند آيا بهتر نبود که زندگي را به کشف زيبايي و به دوست داشتن ميگذراندن تا به نفرت و جنگ؟جنگي که چيزي جز نفرت نيست نفرتي که ذره ذره روح آدميان راپژمرده ميسازد واکنون تنها ميتوان اميدوار بود که قلب سياه انسان ها لحظه اي لبخند بزند تنها يک لحظه کافيست تا بتوان جاي خارهاي کينه و نفرت گلهاي دوست داشتن کاشت کاش جاي آنکه
جان آدمي را ميگرفتند زندگي ميبخشيدند جاي آنکه در قلب ها نفرت بکارند به
قلب ها مهر ورزيدن مي آموختند و کاش دنيايي بودکه در آن هيچگاه جنگ نبود
و همه اينها اميد واهي ست.....ميدانم


  
نویسنده : بت همیشه عاشق ; ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٢